تبليغاتX
رویای خیس
دوشنبه ششم اسفند 1386
نیومدی...
 

عاشق و مجنونت شدم ...

نخونده مهمونت شدم ...

كـلى پرويشونت شدم ...

اما بازم نيومدي ...


قهوه فنجونت شدم ...

شمع تو شمعدونت شدم ...

خاك تو گلدونت شدم ...

اما بازم نيومدي ...


برف زمستونت شدم ...

رسوا و حيرونت شدم ...

چيك چيك ناودونت شدم ...

اما بازم نيومدي ...


آفتاب و بارونت شدم ...

اشكاي قلتونت شدم ...

عطر گلابدونت شدم ...

اما بازم نيومدي ...


ماه تو اِيونت شدم ...

خراب و ويرونت شدم ...

گل گلستونت شدم ...

اما بازم نيومدي...


سه ماه تابستونت شدم ...

الوند و كارونت شدم ...

دشتاي ايرونت شدم ...

اما بازم نيومدي...


دنا و هامونت شدم ...

نزديكتر از جونت شدم ...

رگت شدم خونت شدم ...

اما بازم نيومدي ...


خادم و دربونت شدم ...

اسير زندونت شدم ...

گلاب كاشونت شدم ...

اما بازم نيومدي ...


يه جوري مديونت شدم ...

سنگ خيابونت شدم ...

راهي ميدونت شدم ...

اما بازم نيومدي...


تو سختي آسونت شدم ...

تو دردا درمونت شدم ...

ناجي ِ پنهونت شدم ...

اما بازم نيومدي ...


لباس و سامونت شدم ...

سارق ايمونت شدم ...

چشماي گريونت شدم ...

اما بازم نيومدي...


لباي خندونت شدم ...

گشنه شدي نونت شدم ...

آب فراونت شدم ...

اما بازم نيومدي ...


هميشه ممنونت شدم ...

من ني ِ چوپونت شدم ...

آب تو بيابونت شدم ...

اما بازم نيومدي ...


شعراي ارزونت شدم ...

عمري غزل خونت شدم ...

تسليم قانوت شدم ...

اما بازم نيومدي ...


كشته مژگونت شدم ...

هلاك چشمونت شدم ...

رفتم و قربونت شدم ...

اما بازم نيومدي ...

 

 

نوشته شده توسط سعید و سارا در 19:4 |
چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386
هیچ نبودم جز انسان...
  

نه سنگ بودم و نه ابر

    نه ناقوس و نه چنگ

        نواخته ی دست فرشته ای يا شيطانی

            من از آغاز هيچ نبودم جز انسان

                و نيز نمی خواهم ديگر چيزی باشم جز انسان

                                                          «‌ اريش فريد »‌

 

نوشته شده توسط سعید و سارا در 14:13 |
جمعه دوازدهم بهمن 1386
این منم ...
 

و باران سخت مي بارد در يک شب سرد پاييزي. اين آغازي ديگر است و اين
 
منم، گمشده در مه، ستاره اي سرگردان در کهکشاني بي انتها، فرورفته در
 
قعر اقيانوسي عميق و تاريک. من گم شده ام، من در دنياي متروک تنهايي
 
خود که تاريک ترين شب ها و ابري ترين روزها را دارد و باد زير آوار غروب
 
کوچه هايش را دلتنگ مي نوازد گم شده ام. آري من گم شده ام...

نوشته شده توسط سعید و سارا در 20:47 |
جمعه بیست و هشتم دی 1386
السلام علیک یا حسین بن علی
هر دری بسته شود جز در پرفیض حسین

                                                      این در خانه عشق است که باز است هنوز

 

نوشته شده توسط سعید و سارا در 15:29 |
پنجشنبه سیزدهم دی 1386
اگر روزي دلم گرفت...
 

اگر روزي دلم گرفت! يادم باشد؛
که خدا با من است....
که فرشته ها برايم دعا ميکنند.....
که ستاره ها شب را برايم روشن خواهند کرد.....
يادم باشد؛ که قاصدکي در راه است....
که بهار نزديک است.....
که فردا منتظرم مي ماند......
که من راه رفتن مي دانم و دويدن......
و جاده ها قدم هايم را شماره خواهند کرد......
اگر روزي دلم گرفت!

 

نوشته شده توسط سعید و سارا در 21:37 |
سه شنبه بیست و هفتم آذر 1386
گفتن نداره...
 

فقط بهتون تبریک میگم

 

نوشته شده توسط سعید و سارا در 20:57 |
شنبه بیست و چهارم آذر 1386
صورتک
صورتک بر چهره اش بود.هيچ کس او را از پشت نقاب نمي شناخت.همه فکر مي کردند او صورتک است.وقتي غمگين بود صورتک لبخند مي زد وقتي مي خنديد صورتک حتي لبخندي به لب نداشت،وقتي مي گريست صورتک مي خنديد...

 

هيچ کس حتي گمان نمي برد که او صورتک است و اين نقاب قديمي را هميشه به چهره دارد...

بعضي وقتا خودش هم خودش را فراموش مي کرد...گويي در اين سالها خودش نيز صورتک را باور کرده بود.هر روز صبح صورتک را به چهره مي زد و شب هنگام بر مي داشت.فقط در خواب هاي معصومانه ي شبانه اش خودش بود ولي بعضي وقتها صورتک در خواب هايش هم مي آمد...

ديگر خسته شده بود.از اين بازي قديمي...مي خواست بدون صورتک بيرون رود مي خواست خودش باشد.مي خواست همه او را بشناسند نه صورتک را!صورتک را برداشت...حالا ديگر خودش بود..

        ولي...

           نمي توانست باور کند...

               به هر که مي نگريست صورتک بر چهره داشت...

 نمي دانست بايد چه کار کند فقط سرش را به سوي آسمان گرفت و فرياد زد...

خدايا،کاري کن همه ي صورتک ها از بين برود...


نوشته شده توسط سعید و سارا در 20:23 |
پنجشنبه پانزدهم آذر 1386
داستان عشق یک پسر
یه روزی یه روزگاری...

یه دختر کوری تو این دنیای نامرد زندگی می کرد. این دختر یه دوست پسر داشت که عاشقه اون بود.

 

دختره همیشه میگه من چشمامو داشتم و بینا بودم همیشه با اون میموندم یه روز یکی پیدا شد که

 

 به اون دختره چشماشو بده. وقتی که دختره بینا شد دید که دوست پسرش کوره. بهش گفت :

 

من دیگه تورو نمی خوام برو. پسره با ناراحتی رفت و یه لبخند تلخ بهش زد و گفت : 

 

  مراقب چشمای من باش

 

نوشته شده توسط سعید و سارا در 18:1 |
دوشنبه دوازدهم آذر 1386
تبریک تبریک تبریک
عشق است کاکا

مرد اول اروپا

این موفقیت رو به همه طرفداران این عزیز تبریک میگم


 


نوشته شده توسط سعید و سارا در 18:15 |
پنجشنبه یکم آذر 1386
دوستت دارم

 

دلم به اندازه ی ابر های تيره و تار گرفته

 

و لبانم به خشکی صحرا می خندند

 

دوست دارم دستهايم را باغ کنم

 

و نهال نگاه زيبايت را در آغوش بکارم

 

تا شايد اين بار رهايم نسازی

 

تويی که زيبايی را به حسرت وا ميداری

 

اگر خورشيد اجازه داشت ديگر نمی تابيد

 

تا چشمان ماه گونه ات روشنی بخش دل ما باشد

 

ای گل نام من ...     دوستت دارم

 

 

نوشته شده توسط سعید و سارا در 16:31 |

قالب وبلاگ

Free Template Blog

قالب پرشین بلاگ

قالب پرشین بلاگ